تبلیغات
فدای سرت

 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



دوشنبه 1 اسفند 1384: باز عشق حادثه آفر ید

 

 باز عشق حادثه آفر ید

و من در حضور هزاران چشم بازهم در خود گم شدم

و باز عشق مجالی برای تنهایی به رنگ خدا را داد

بازهم فر یادی در من فرو شکست

وراهی برای دو یدن آغاز شد

در آمد و شد بی وقفه نفسها

ودرخلوت بی قرینه شب

دستی آشنا به رو ح خسته تلنگری زد

آری ،

بازهم عشق حادثه آفر ید.

 

عاطفه +عشق , +

ویرایش در [-] || [-]

[05:02 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 27 بهمن 1384:برای تو

 


این اولین صفحه از دفتر خاطراتم هست که خودم با خواندنش یاد شب های طولانی می افتم .


وقتی هستی

هیچ‌کس زودتر از من
لبخند نمی‌زند
به روی تو
حتا بیداری!

تو می‌دانی
از مرگ نمی‌ترسم
فقط حیف است
هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبینم.


هیچ‌کس زودتر از من
به باز شدن چشم‌هات نمی‌رسد
حتا خورشید.

وقتی نیستی
بهانه می‌گیرد
دلم
تلخ می‌شود
سر راه
یک چیز شیرین هم بخر
نان و یک چیز شیرین.

دوستت داشتم
یا بوسم کردی؟

در آینه
گلی بر سینه‌ام
خندان و  صورتی
شکفت.
دست‌هام
یادت نیست
کجا حلقه شد؟

کی از بغلم رفتی
که نفهمیدم
و از سرما
مردم؟

چتر نداشتم
قطره قطره در خودم
می‌چکیدم.

دیگر دلم در تنم
بند نمی‌شود
آقای من!
به دادم برس.

برف امان نمی‌داد
می‌سوختی در تب
ملافه را پس زدم
نه برف امان می‌داد
نه آن ملافه‌ی سفید.


دست‌هام را صلیب می‌‌کنم
جلو میزت
رو به زندگی
و هر چیز سخت.

مصلوب ‌می‌شوم
با تاجی از گل
و رد انگشتانت
تنم را
شیار شیار
شعله‌ور می‌کند.

یک وقت
اشتباهی مرا پاک نکنی!
هر وقت پاک‌کن دستت بود
بگو از روی کاغذت بروم کنار.


وقتی هستی
همه‌ی هستی‌ام را
با لبم
می‌گذارم روی شانه‌هات.


وقتی هستی
نگاهم تاب نمی‌آورد
مثل رنگ
روی تنت شُره می‌کنم.


وقتی هستی
هیچ چیز کم نیست
خدا هم هست آن بیرون
جای پاش هم هست بر برف
چقدر رقصیده بود آن شب!

سلام...سلام...سلام
...هیچ‌کس زودتر از من
به باز شدن چشم‌هات نمی‌رسد
حتا خورشید...

   


 
 

 

عاطفه +عشق , +

ویرایش در [پنجشنبه 27 بهمن 1384] || [12:02 ب.ظ]

[12:02 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

چهارشنبه 14 دی 1384:

 

عشق با درد همراه است . چون رشد را موجب می شود . عشق با درد همراه است چون عشق چنین می طلبد .
عشق با درد همراه است . چون عشق دگرگون می كند . عشق با درد همراه است چون در عشق نو زاده می شوی .
هستند كسانی كه با احساسات خود كنار می آیند و هستند كسانی كه با همین احساسات می جنگند ، ولی هر دو این احساسات خواهند ماند . باید از دایره ی این پیوند رها گردی . باید تماشاگر باشی ، یك ناظر .
شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقی ماندن است . انسان نوین ، انسان با شهامت خواهد بود . در گذشته تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می كرده اند ، گونه ای این دنیایی و گونه ی آن دنیایی .
ولی هر دو ابله بودند . انسان بی باك كسی است كه در این جهان زندگی می كند ولی به این دنیا تعلق ندارد .
عاشقی خلاقانه ، ایده ایست بسیار عظیم . عشق بورز نه به خاطر ایجاد پیوند بین دو شخص ایستا ، عشق بورز همچون گردابی زاینده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پر تب و تاب ، با حركاتی چنان سریع كه نتوان دریافت كه كدام عاشق و كدام معشوق است . و رقص ادامه می یابد ژرفتر و ژرفتر ، رقصنده ها محو می گردند و تنها رقص باقی می ماند .
آنانكه از پیوند می گریزند ، از خود هراسانند ، چون در پیوند است كه آشكار می شوند ، در پیوند است كه بازتاب می یابند .
عشق به مثابه یك پیوند رخ می نماید اما در خلوت پرف آغاز می گردد ، هنگامی كه به تمامی در تنهایی خود خرسندی ، هنگامی كه مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی ، وقتی حضور دیگری یك احتیاج نمی نماید ، آنگاه است كه توانایی دریافت عشق را خواهی داشت . اگر وجود دیگری نیاز تو باشد ، تنها می توانی بهره كشی كنی . تزویر كنی ، مسلط شوی ، اما عشق نمی توانی بورزی
اگر ایجاد پیوند آزاد باشد ، با آزادی همراه است (باشد) ، شادی از راه خواهد رسید ، چون آزادی ارزش غایی است ، چیزی از آن بالاتر نیست .اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت كند ، عشق تو عین بركت است ، و اگر سوی بردگی براندت نه بركت بلكه ذلت است

ادامه مطلب

 

عاطفه +عشق , +

ویرایش در [-] || [-]

[03:01 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

چهارشنبه 14 دی 1384:

 

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.
 

 

 

عاطفه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[03:01 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 2 دی 1384:

 

 
 ای خدا یم در تخیل ای اهو را یی من
اسما نی مهر بان ای خو ب رو یا یی من
سفره رنگین رو یا را نها دم با امید
تا بیا یی یک شبی در کنج تنها یی من
من سرا سرد عذا بم تا ابد در انتظار
یک قدم کی می نهی بر قلب در یا یی من
رو برو یم پنجره چشمم تما می جست و جو
یک نگا هی بس بر این درد تما شا یی من
رو برو ی اسمان زا نو زدم دیوا نه وار
تو تمام ارزو تو سهم دنیا یی من
بعد از آن نقش دل انگیز تما شا یی تو
باز هم من هستم و تصویر تنها یی من

  

ادامه مطلب

 

عاطفه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[12:12 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 22 آذر 1384:

 

شاید فردا دیر باشد
..........!
باید اموخت که عشق دریچه ای است به سوی مهربانی.باید زیبایی را درک کرد.باید خدا را در میان
یاسها دید.باید برای احساس از لطافت گفت.باید شاخه های سبز اطلسی را نوازش کرد.باید زیر
باران صداقت مهربانی را درک کرد.باید برای هر قلبی جایی گذاشت.باید برای نیلوفرهای ابی تکه ای از رنگین کمان کند.
بیایید در کنار یکدیگر بهاری سبز تابستانی پر امید خزان برگ ریز و زمستان مهربانی را تجربه کنیم.
به ان سوی شهر برویم تا وسعت مهربانی خورشید را درک کنیم.قلبهامان را به یکدیگر هدیه کنیم
و تلاطم عشق را در این اقیانوسهای بیکران احساس کنیم.
چرا هرگز غرور را نشکنیم؟ چرا موسیقی دوستی را با سر انگشتان احساس اشنا نکنیم؟ چرا هیچگاه
صدای شکستن قلبها را نشنیدیم؟ چرا تمام پلهای مهربانی را زیر فشار کینه خراب کردیم و خنده ای از
سر خشم بر سر ویرانه های خود پاشیدیم؟
بیائید این بار در زلالی چشمانمان صدفهای مهربان را از دشت لاجوردی زنبقها هدیه بگیریم و امیدوار
و صبور در کنار یکدیگر باغچه مهربان یاسمینها را ابیاری کنیم.بگذاریم خورشید نگاهمان از پس ابرهای
بغض و کینه طلوع کند و اتش قلبمان را با باران چشمانمان خاموش کرده و زندگی را با تمام زیبائیش
تجربه کنیم.
پس بیایید خدا را ببینیم
.

 

عاطفه +عشق , +

ویرایش در [-] || [-]

[03:12 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 19 آذر 1384:

 

 ... من:
پاییز را دوست دارم...
پاییز را دوست دارم، بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
پاییز را دوست دارم، بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
پاییز را دوست دارم، بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
پاییز را دوست دارم، بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
پاییز را دوست دارم، بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
پاییز را دوست دارم، بخاطر شب های سرد و طولانی اش
پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
پاییز را دوست دارم، بخاطر پیاده روی های شبانه ام
پاییز را دوست دارم، بخاطر بغض های سنگین انتظار
پاییز را دوست دارم، بخاطر اشک های بی صدایم
پاییز را دوست دارم، بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
پاییز را دوست دارم، بخاطر معصومیت کودکی ام
پاییز را دوست دارم، بخاطر نشاط نوجوانی ام
پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی جوانی ام
پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین نفس هایم
پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین گریه هایم
پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین خنده هایم
پاییز را دوست دارم، بخاطر دوباره متولد شدن
پاییز را دوست دارم، بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه زیبایی که به من داد
پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد
پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد
پاییز را دوست دارم، بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

ادامه مطلب

 

عاطفه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[02:12 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 19 آذر 1384:

 

 

 

عاطفه +عمومی , +

ویرایش در [پنجشنبه 27 بهمن 1384] || [12:02 ب.ظ]

[02:12 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 


 مباحث ..

عمومی...15

عشق ...8

غم...1

شعر ...1


 

 نویسندگان..

عاطفه...25


 

 آرشیو ..

اسفند 1384...1

بهمن 1384...1

دی 1384...3

آذر 1384...14

آبان 1384...6


 

 صفحات ..

1 2 3 4

 

 نوشته های پیشین..

باز عشق حادثه آفر ید ..-
برای تو..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
بهشت و دوزخ ..-
..-
..-
برکت..-
ترس از خوشبختی..-
..-
امروز..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!