تبلیغات
فدای سرت - بهشت و دوزخ

 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



سه شنبه 8 آذر 1384:بهشت و دوزخ

 

مردی با اسب و سگش ، در جاده ای راه میرفتند . هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای فرود آمد و همه را کشت . اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است ، و همچنان با دو جانورش پیش رفت ؛ گاهی مدتی طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند ...
پیاده روی درازی بود ، تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند . در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد ، و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد .
 _ روز به خیر
 _ دروازه بان پاسخ داد : روز به خیر .
 _ این کجاست که اینقدر قشنگ است ؟
 _ این جا بهشت است .
 _ چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم .
دروازه بان به چشمه اشاره کردو گفت : می توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می خواهد آب بنوشید .
نگهبان گفت : واقعا متاسفم . ورود جانوران به اینجا ممنوع است .
مرد خیلی نا امید شد، چون خیلی تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد ؛ از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از مدت درازی از تپه که بالا رفتند ، به مزرعه ای رسیدند . راه ورود به به این مزرعه ، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش رابا کلاهی پوشانده بود ، احتمالا خوابیده بود.
مسافر گفت روز به خیر .
مردبا سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه ایم ، من ، اسبم و سگم
مردبه جایی اشاره کرد وگفت : میان آن سنگ ها چشمه ای است . می توانید هر قدر که می خواهید بنوشید .
مرد،اسب و سگ ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند .
مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند . مرد گفت هر وقت که دوست داشتید برگردید،
- فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟
- بهشت
- بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است !
- آنجا بهشت نیست ، دوزخ است.
مسافر حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زیادی بشود !
- کاملا بر عکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند . چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستشان را ترک کنند ، همان جا می مانند....

 

عاطفه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[02:11 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 


 مباحث ..

عمومی...15

عشق ...8

غم...1

شعر ...1


 

 نویسندگان..

عاطفه...25


 

 آرشیو ..

اسفند 1384...1

بهمن 1384...1

دی 1384...3

آذر 1384...14

آبان 1384...6


 

 صفحات ..

 

 نوشته های پیشین..

باز عشق حادثه آفر ید ..-
برای تو..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
بهشت و دوزخ ..-
..-
..-
برکت..-
ترس از خوشبختی..-
..-
امروز..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!