تبلیغات
فدای سرت

 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



چهارشنبه 25 آبان 1384:

 

آن زمان که خورشید قلب من برای همیشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهایم جاری بود برای همیشه خشکید
آن زمان که لبهایم برای همیشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در میان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از میان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای یک بار و آخرین بار من را در خوابت ببین
ببین که چگونه تمام استخوانهایم و تمام افکارم در گمنامی وتنهایی پوسیدند
و  از میان رفتند
و آن لحظه من تنها یک چیز دارم
و آن خداوند یکتاست که بیشتر از همیشه به او نزدیک شده
اما آنگاه مطمئن باش
که برای اولین بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زیرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه میگیرد
کوچه ایی که میان من و تو بود از فردا نگفت
از رویای زیبای دنیا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هیچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نمیدانم چرا؟
کوچه ای که میان من و تو بود زیبا نبود

 

عاطفه +عشق , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:11 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 


 مباحث ..

عمومی...15

عشق ...8

غم...1

شعر ...1


 

 نویسندگان..

عاطفه...25


 

 آرشیو ..

اسفند 1384...1

بهمن 1384...1

دی 1384...3

آذر 1384...14

آبان 1384...6


 

 صفحات ..

 

 نوشته های پیشین..

باز عشق حادثه آفر ید ..-
برای تو..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
بهشت و دوزخ ..-
..-
..-
برکت..-
ترس از خوشبختی..-
..-
امروز..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!